انتقادی-طنز
پس از هفتهها کوه نرفتن بالاخره تصمیم گرفتم که جمعه این هفته به توچال بروم. این اولین تلاش من در سال 90 برای این قله زیبا بود. صعود زمستانی توچال با توجه به آمادگی بدنی فعلی و بضاعت کوهنوردیم نهایت توان من بود. ساعت 10 صبح به پناهگاه شیرپلا رسیدم. هرچند که دیر کرده بودم ولی در کار خودم جدی بودم. البته مسائلی پیش آمد که نظرم برگشت و دیدم جدیت همیشه چیز خوبی نیست.
سالن غذا خوری پرِکوهنورد بود. بیشترشون بین 5 تا 10 میلیون تومن لوازم کوهنوردی همراشون داشتن که من همون 5 میلیون تومن را برای هرکدوم در نظر میگیرم و به این عزیزا میگم کوهنوردای 5 میلیونی. انواع مارکهای خارجی در حال تردد و خودنمایی بودند و به این مارکهای سوییسی و فرانسوی و آمریکایی و ایتالیایی تعدادی دست وپای ایرانی هم وصل بودن. البته تعداد زیادی هم، اینطوری نبودن و بیشتر از 300 هزار تومن لوازم نداشتن که من به اونا میگم کوهپیمای 300 تومنی. هنوز لقمه اول صبحونه رُ نخورده بودم که جر و بحث بین مسئول پناهگاه و یکی از کوهنوردای 5 میلیونی سر روشن نکردن اجاق گاز برای جوشوندن آب تو طبقهی بالایی سالن غذا خوری راه افتاد که اگر این جر و بحث با پادر میونی چند تا کوه نورد تموم نمیشد کار به کتک کاری میرسید. دعوای سر یک لیوان آب جوش 200 تومنی به سرعت طوفانهای توچال پایان یافت. چندتاکوهنورد با گرامپون و تبر و طناب که از قله برگشته بودن گفتن که شب قبلش هوا بدون در نظر گرفتن سرعت باد 40 درجه زیر صفر بوده و با توجه به سرعت باد 90 تا 100 کیلومتری، باد لرز اون 70 درجه زیر صفر بوده و به همه گفتن که قله نرین وحتی گفتن که ما بعضی جاها همدیگر را با طناب حمایت میکردیم و خیلی خطرناک بود. بیشتر 5 میلیونی ها هم گفتن چشم و نمیریم! من که مطمئن بودم این کوهنوردا جو گیر شدن و با توجه به اغراق و بزرگنمایی که تو خون ما ایرانیهاس تخمین زدم که سرعت باد 50 کیلومتر و سرمای هوا با در نظر گرفتن باد لرز نهایتا 20 تا 30 درجه زیر صفر بوده که البته همین هم زیاده.
از 5 میلیونیها نزدیک 150 نفر تو شیرپلا بودن و 30 نفر هم داشتن بالا می رفتن و شاید 200 نفرم تو راه بودن که تقریبا 2 میلیارد تومنی میشد. یعنی 2 میلیارد تومن پول بی زبون تا ارتفاع دو هزار و هفتصد هشتصد متری تو تن و پا و کوله پشتی کوهنوردا زمین گیر شده بود چون یه عده میگفتن که بالا داره باد میآد. کوه نوردایی که خیلی آدمای معروف و پولدار و در حد مسنر بودن نرفتن بالا. خیلیاشون میخواستن برنk2 ولی نمی دونم ساعت 11 صبح تو شیرپلا چیکار میکردن. شاید برای آماده سازی هیمالیا اومده بودن شیرپلا.
آماده سازی من برای کی وان بود. لذا من که یه کوهپیمای خیلی ضعیف و یه چیزی بین 300 تومنی و 5 میلیونی و البته بیشتر متمایل به 300 تومنی بودم، تصمیم گرفتم به صعودم ادامه بدم. ساعت تقریبا 11 راه افتادم. برای قله دیر بود. برادران اطلاع رسانی گفتن که سرعت باد نزدیک 50 تا 70 کیلومتر تو ساعته. من گفتم که تا قله نمیرم و تا هرجا که شد میخام برم. بعد چون دیدم که کوهنوردی زمستونی تنهایی خوب نیست با چندتا از اون سیصدیای خیلی باحال رفتیم طرف سیاسنگ. یکیشون میگفت اسمش عارف خانه. پایین تر از سیاسنگ شاعر یخی رُ دیدم. ریشها و موهای حمید ثابتی تو یخ سفید پوش شده بود. خوشبختانه سالم و سرحال بود. چندوقت قبل یه تارنمای مجعول بیگانه ادعا کرده بود که حمید عزیز ما فوت شده. هرچند که دروغِ 13 نبود ولی خوشبختانه خبر از بیخ و بن، کذب بود. از عارف خان که رفیقِ شاعر یخی بود نیم ساعت مونده به سیاسنگ عقب موندم. هر چی میرفتم به جون پناه امیری نمیرسیدم. یاد قصر کافکا افتادم. امیدوار بودم که داستانش واقعی نباشه. هیچی معلوم نبود. فکر کنم یه جاهایی سرعت باد 40 کیلومتر بود. کولاک سنگینی بود. یه بار از شدت باد خوردم زمین. مثل اینکه عقل 5 میلیونیها بیشتر کار میکرد که تو شیرپلا مونده بودن. حتما عقل داشتن که تونسته بودن پول جمع کنن و این همه پول لباس بدن. الکی که کوه نورد نشده بودن. حتما از بازار ارز و سکه باخبر بودن. تازه 5 میلیون که گفتم مال دلار 1100 تومنیه. پس چرا ما سیصدیا نتونستیم این همه پول جمع کنیم و کوه نورد بشیم و کماکان کوهپیما موندیم. البته منم پیشرفت کردم چون قدیما کوه رو بودم.
رسیدم به امیری. روحت شاد امیری. اگه نبود منم مرده بودم. رفتم داخل. چند نفر از قله برگشته بودن. میگفتن سرعت باد نوک قله فوقش تا 55 بوده. همه در نگرانی بچههای مشهد بودن که گم شده بودن. منم جو گیر شدم وهمه با هم نگران شدیم. نیم ساعت بعد 2 نفر گفتن که مشهدیا قله بودن و دارن میان پایین. ظاهرا چون نابلد بودن از شیر پلا یه ضرب رفته بودن قله و امیری رُ پیدا نکرده بودن. تصمیم گرفتیم همه با هم از نگرانی در بیایم و در اومدیم. آقای اطلاع رسونی و پیشگیری خیلی مهربون بود و به ما گفت خطرناکه نرید قله. البته خواهش نکرد و دستور داد. ما هم که توسری خور بودیم گفتیم چشم. از اون لحظه به بعد واقعا هیچکی نرفت قله. بعد گفت اونایی که میرن پایین به بقیه بگن نیاید بالا. مثل اینکه خودشم هیئتی بود چون گفت بگید که آقا کاشفی که رییس هیئته گفته نیاید. ما موقع پایین اومدن دستور ایشون رُ ابلاغ میکردیم ولی کسی گوش نمی داد. اونا میگفتن حرف رییس هیئت رُ فقط باید تو محرم و صفر گوش داد و الان ربیع الاوله. وقتی دیدم که چقدر مردم معتقدن و نباید با اعتقادات مردم ور رفت، بی خیال رییس هیئت شدم و اومدم پایین. نزدیکای 4 عصر سالم رسیدم پایین.
نتیجه گیری غیر اخلاقی:
هوا سرد بود ولی نه 50 درجه زیر صفر. طوفان بود ولی نه 100 کیلومتر در ساعت. چرا اینقدر ما ایرانیها اغراق میکنیم. چقدر زود جو گیر میشویم. وقتی بخش عمدهای از بضاعت کوهنوردی به خاطر طوفان نیمه سنگین تا نیمه روز در شیر پلا بود چرا هوس گشایش مسیر در هیمالیا میکنیم.
